پرداختن به مسئله مبدأ و معاد برای فیلسوف مسلمان اهمیت بنیادی دارد؛ زیرا این دو مسئله، دو سوی اصلی تصویر او از هستی و انسان را شکل میدهند: جهان از کجا آمده است و انسان به کجا میرود؟ این موضوع یکی از مسائلی است که ابن سینا با آن مواجه بوده و او را با پرسشهایی روبه کرده است. آیا انسان فقط بدن مادی است یا حقیقتی فراتر از بدن دارد؟ اگر نفس مجرد و باقی است، چه نسبتی با بدن برقرار میکند و سرنوشت آن پس از مرگ چیست؟ آیا میان برهان فلسفی و آموزههای وحیانی در مسئله معاد گسستی وجود دارد؟
سرویس اندیشه ایکنا به مناسبت بزرگداشت ابن سینا و با محور قرار دادن این پرسشها با سیدحامد هاشمی پژوهشگر فلسفه و مصحح کتاب «المبدأ و المعاد» به گفتوگو پرداخته است. هاشمی با نقد نگاههای سطحی به مسئله تغییر رأی ابنسینا، میکوشد تا دستگاه فکری شیخالرئیس را در پیوند میان مابعدالطبیعه و طبیعیات، و در نهایت تعالی نفس به سوی مبدأ هستی، بازخوانی کند. مشروح گفتوگو را در ادامه میخوانیم:
معرفت به مبدأ و معاد، یک امر فطری برای هر انسان حقیقتجو است و برای همین است که در طول تاریخ، همواره بحث از این دو به انحاء گوناگون از دغدغههای اصلی بشر بوده است. این مسئله در اشعار مشهور هم انعکاس داشته است. در غزل منسوب به مولانا که همه شنیدهایم مهمترین دغدغه انسان متفکر، شناخت مبدأ و معاد معرفی میشود:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
همه علوم فوق با روشها و قواعد خاص خودشان به دنبال کشف این دو حقیقت و رابطه انسان با آن میباشند. فیلسوف با عقل برهانی، متکلم با استدلال متکی بر نقل، عارف با شهود باطنی و مفسر با بهرهگیری از قواعد تفسیری و جمع میان ظاهر و باطن خطاب وحیانی، هرکدام میکوشند تا با شناختی که از مبدأ و معاد ارائه میدهند، نحوه ارتباط و اتصال انسان با آنها را نمایان سازند، لکن چون هرکدام از زاویهای خاص و با تکیه بر روش معرفتی خود به این کشف این حقیقت میپردازند، تمایزها به وجود میآیند.
ابن سینا «تکثر روشها» را امری متعارض نمیداند، بلکه آن را نشانه «وسعت حقیقت» میشمارد. تعابیر او در بحث معاد جسمانی یا مباحثی مانند حقیقت علم الهی بیانگر این هستند که او تعالیم قطعی وحی را انکار نمیکند و نمیخواهد میان برهان عقلی و آموزههای وحیانی، یکی را برگزیند. همچنین در کتاب «اشارات» تصریح میکند که انسان اگر چیزی از عجایب و غرایب شنید و برهانی بر رد آن نداشت، نباید آن را انکار کند، بلکه باید ان را از امور ممکن تلقی کند. همه اینها بیانگر وسعت دید و توجه به مرزهای شناخت از دیدگاه ابن سینا هستند که جا دارد پژوهشگران فلسفی در بیان مصادیق و تفصیل آنها مقالاتی بنگارند.

من در مقدمه تصحیح کتاب «مبدأ و معاد» ابن سینا از سه جهت، هدف نگارش، محتوا و شیوه تبیین مباحث، به بیان جایگاه این اثر در دستگاه فلسفی ابن سینا پرداختهام. آنچه به صورت خلاصه میتوان درباره این مسئله گفت این است که ابن سینا در کتاب «المبدأ والمعاد»، برخلاف آثار مفصل و دایرةالمعارفگونهاش، از میان علوم حکمی، تنها به طبیعیات و مابعدالطبیعه - بهعنوان دو دانش بزرگ در فلسفه- نظر دارد و البته او در این اثر نمیخواهد مباحث جامع و گستردهای از این دو دانش را ارائه دهد، بلکه به دنبال تبیین حاصل، ثمره و غایت این دو دانش است و توجه به همین نکته مهم است که جایگاه این اثر را در نظام فلسفی ابن سینا نمایان میکند.
نکته مهم در پاسخ به این سؤال، توجه دقیق به جایگاه نفس است. ابن سینا نفس و بقای آن را صرفاً در پیوند با طبیعیات طرح نمیکند، بلکه آن را در برزخ طبیعیات و مابعدالطبیعه میبیند. طبیعیات، زمینهساز شناخت نفس است، چون نفس به بدن تعلق دارد و افعال و انفعالات حسی، خیالی و وهمی آن وابسته به قوای بدنی است؛ بنابراین شروع شناخت نفس از طبیعیات است؛ اما از جهت تجرد و بقای نفس و نیز ارتباط آن با عالم عقول و تشبه به مبدأ اول ابن سینا در مقاله سوم مبدا و معاد در توصیف عقل هیولانی میگوید: (من شأنه أن یتشبه بالمبدأ الأول)، بحث نفسشناسی در بخش الهیات میگنجد. بنابراین در دیدگاه ابن سینا طبیعیات، نقطه آغازین شناخت نفس است و الهیات، باشناخت مبدأ اول و نسبت آن با نفس، تکمیل کننده این معرفت است. همچنین مبدأ اول با تجرد محض خود، در نقطه اوج الهیات قرار دارد و تکامل نفس در معاد و بازگشتن به اوست. مبنای نفس شناختی این مسئله به مراتب نفس و تعلق تدبیری آن به بدن برمیگردد و مبنای معرفتشناختی آن، حرکت از محسوس به معقول است. مطابق این مبنا، شناخت از محسوس آغاز میشود و پس از گذر از نفس و عقل، به مبدأ اول منتهی میگردد.
بنابر آنچه در «المبدا و المعاد» و نیز سایر آثار ابن سینا آمده، از دیدگاه فلسفی ابن سینا تعلق نفس به بدن، مانع کمالات نهایی اوست و ابن سینا بالاترین کمالات و لذات عقلی برای نفس را در زمان مفارقت کامل از بدن میداند و چون غایت معاد نفس ناطقه، رسیدن به بالاترین کمالات و تشبه به مبدأ اول است، بنابراین نفس در این مرتبه نمیتواند همراه بدن باشد. اما از طرف دیگر، آموزههای دینی بیانگر جسمانی بودن معاد هستند. ابن سینا در این دو راهی آموزه فلسفه و دین، در مرحله اول، این دو را از هم تفکیک میکند و میگوید معاد جسمانی تنها از طریق شرع و تعبد پذیرفته میشود و برهان عقلی راهی برای اثبات آن ندارد، اما معاد روحانی یا عقلی که به سعادت حقیقی نفس ناطقه منتهی میگردد با برهان فلسفی اثبات میشود.

عبارات ابن سینا در رساله «اضحویه» و تفاوت آن با عبارات آثار دیگر وی موجب شده است که چند تفسیر از دیدگاه وی ارائه شود. برخی معتقدند ابن سینا منکر معاد جسمانی بوده و برخی او را مؤمن به معاد جسمانی دانستهاند (یعنی از طریق دین و نه فلسفه، به معاد جسمانی باور داشته است). گروه سوم نیز معتقدند که او در این موارد، قائل به تأویل است و شواهدی را از رساله «اضحویه» آوردهاند. قصد آن را ندارم که بگویم کدام صحیح است و کدام اشتباه، اما نکته مهم در بررسی دیدگاه یک فیلسوف، خصوصا فیلسوفی در حد ابن سینا این است که با لحاظ تمامی قرائن و شواهد متنی و تاریخی باید به قضاوت درباره این نوع مسائل پرداخت.
بر این باورم راحتترین و سطحیترین کار این است که بگوییم نظر ابن سینا در این مسئله تغییر کرده است. البته نمیخواهم تغییر نظر یک دانشمند بزرگ را امری محال یا بعید جلوه دهم، اما به نظرم این دیدگاه، آخرین گزینه است و در جایی که خود ابن سینا به چنین امری تصریح نمیکند، دلایل بسیار محکمی میخواهد که تغییر رأی وی در یک اندیشه اثبات شود. همچنین در بحث اتحاد عاقل و معقول از دیدگاه ابن سینا مطالعات گستردهای انجام دادم و در نهایت شواهدی را در مقدمه تصحیح «مبدا و معاد» و همچنین در یک مقاله پژوهشی آوردم که اثبات میکند تناقضی میان عبارات موجود در آثار ابن سینا حول این مسئله نیست.
در بحث معاد جسمانی، مهمتر از اینکه بدانیم نظر ابن سینا چه بوده، این است که ببینیم ابن سینا چه تبیینی از فلسفه و دین ارائه داده است و چه نتایجی میتوان از آن گرفت. چه بسا ابنسینا مباحثی را مطرح کرده و بنا به دلایلی نخواسته است نظر صریح خود را بازگو کند و قضاوت در آن مسئله را به آیندگان واگذاشته است.
ابن سینا در «المبدأ والمعاد» همچون دیگر آثار خویش، از آثار ارسطو و شارحان برجسته وی مثل اسکندر افرودیسی و ثامسطیوس بهره جسته است، اما باید دقت کرد که نحوه استفاده ابنسینا از این آثار به صورت انفعالی نبوده که تنها نقش شارح داشته باشد، بلکه شیوه او غالباً چنین است که اصول مباحث را آنها اخذ میکند و سپس با بیان خویش و در بسیاری از موارد با استدلال های مختص به خود، آنها را توضیح میدهد. او در مقدمه «المبدا والمعاد» میگوید که در این کتاب سعی کرده تا مباحث دشوار پیشینیان را روشن سازد و با نظم و ساماندهی مطالب متفرق و نیز بسط و تفصیل بحثهای مجمل و موجز، به ارائه مهمترین موضوعات و مسائل حکمی بپردازد.
ابنسینا سعی میکند نسبت به ارسطو و بزرگان مشاء خیلی نظر نقادانه نداشته باشد، بلکه بنا به تصریح خودش در کتاب «شفا»، بنای مساعدت و کمک در توجیه عبارات ایشان را دارد. البته این به معنای تعصب کورکورانه ابنسینا نسبت به ایشان نیست، بلکه او خواسته است به بزرگان علمی پیش از خود به دیده احترام بنگرد، هرچند تأکیدش بر مباحثی از میراث گذشتگان است که از نظر وی قابل اثبات و دفاع است. نکته مهم دیگر در نحوه اخذ میراث یونانی این است ابن سینا آنها را در چهارچوب توحیدی و نظام فلسفی اسلامی بازآفرینی کرده است و همچنین نقایص آنها را با براهین بدیع خویش جبران کرده است. برهان وجوب و امکان، تبیین صفات الهی، کمال حقیقی نفس ناطقه پس از مفارقت از بدن،از جمله مباحثی هستند که با مطالعه عبارات ابنسینا در این حوزه، فاصله محتوایی و تفاوت چهارچوب فکری ابنسینا با میراث یونانی آشکار میشود.
انتهای پیام