نور صبحگاهی از پنجرههای بزرگ مرکز آموزشی
جهاددانشگاهی رجایی شهر کرج میتابد و کف حیاط را با سایههای نرم درختان و شاخههای تکانخورده رنگآمیزی میکند. صدای خنده بچهها که با انرژی از یک کلاس به کلاس دیگر میروند با صدای ورق زدن دفترها و تکان خوردن صندلیها در هم میآمیزد و فضای مرکز را زندهتر میکند. چند نفر روی نیمکتها نشستهاند و با دقت تکالیفشان را مرور میکنند.
راهروها پر از تابلوهای رنگی و عکسهای شهداست؛ جملات کوتاه و الهامبخش روی دیوارها نوشته شده است که گذشتهای پر از فداکاری را روایت میکند. در این میان تصویر
شهید باهنر با لبخندی آرام میدرخشد؛ معلمی سادهزیست که باور داشت آموزش واقعی ترکیبی از علم، اخلاق و فرهنگ است. او نشان داد که آموزش فراتر از کتاب و کلاس است و میتواند مسیر زندگی نسلهای بعد را شکل دهد.
در این گزارش خبرنگار ایکنای البرز پای صحبت یکی از استادان و تعدادی از بچههای این مرکز نشسته تا دریابد چگونه اندیشه شهیدان از جمله شهید باهنر هنوز در دل این محیط آموزشی جاری است و چه معنایی برای کسانی دارد که امروز در مسیر یادگیری و رشد قدم برمیدارند.
مریم 12 ساله روی صندلی کمی جلو رفت و دستهایش را روی میز گذاشت، چشمانش برقی زد و گفت: من وقتی شنیدم شهید باهنر معلم هم بوده، خیلی هیجانزده شدم. همیشه دوست داشتم یک معلم واقعی داشته باشم که فقط درس ندهد، مهربان باشد و با انرژی با بچهها رفتار کند. مادرم میگفت شهید باهنر بچهها را خیلی دوست داشت و با حوصله به سؤالاتشان جواب میداد. آن موقع بود که واقعاً آرزو کردم کاش یکی از شاگردان کلاسش بودم. فکر کن شهید باهنر معلمت باشد و بهت درس بدهد، چقدر میتوانی چیزهای مختلف ازش یاد بگیری.
چهرهاش کمی جدی شد و گفت: وقتی فهمیدم شهید شده است، دلم گرفت، اما بعد به خودم گفتم شجاعت یعنی همین که برای درست بودن تلاش کنی. شهید باهنر به من یاد داد که کمک کردن مهم است حتی اگه یک کار کوچک باشد.
در ادامه مونا 15 ساله مدادش را روی میز چرخاند و با هیجان بیان کرد: شهید باهنر آدم خیلی فعالی بود. همیشه میخواستم بدانم چطور میشود هم معلم بود، هم نویسنده و هم سیاستمدار و همزمان چند تا کار بزرگ را انجام داد. من درسم خیلی خوب است؛ وقتهایی که با همکلاسیهایم درس میخوانیم و به آنها کمک میکنم، یاد او میافتم و حس میکنم میخواهد من هم یاد بگیرم که برای دیگران خوب باشم.
سارا 15 ساله نیز در حالیکه سرش را پایین انداخته بود، گفت: اول فکر میکردم شهید باهنر چون مسئول بود به مردم عادی نزدیک نمیشد ولی وقتی معلم و مادرم دربارهاش توضیح دادند فهمیدم او هم مثل ما ساده زندگی میکرد. من دوست دارم بزرگ که شدم مثل شهید باهنر شوم. سختکوش و جدی اما در عین حال مهربان. به خودم میگویم اگر یک روز مثلاً نماینده مجلس شدم حتماً باید یادم بماند که مثل شهید باهنر باشم یعنی مقامم باعث نشود عوض بشوم و مردم را فراموش کنم.
سمیرا 17 ساله از زاویهای دیگر به موضوع نگاه میکند و میگوید: من شهید باهنر را همیشه بهعنوان یک چهره سیاسی میشناختم؛ نخستوزیر دوران سخت انقلاب. اما وقتی زندگینامهاش را خواندم، دیدم چقدر ساده و بیریا زندگی میکرده است. شهید باهنر اعتقاد داشت که توسعه کشور باید از مسیر آموزش و فرهنگ بگذرد. همین نگاه باعث شد که امروز یک مرکزی مثل اینجا نه فقط محل آموزش علمی بلکه محل پرورش فرهنگی هم باشد. برای ما نسل جدید این پیام مهم است که اگر دنبال پیشرفت هستیم باید علم و فرهنگ را با هم جلو ببریم.
نگاه یک استاد
در ادامه با یکی از اساتید باسابقه مرکز نیز به گفتوگو نشستیم. مهرانه احمدی که سالها در حوزه تعلیم و تربیت کار کرده است، میگوید: اگر بخواهم صادقانه بگویم، من شهید باهنر را نه فقط بهعنوان یک شخصیت سیاسی بلکه بهعنوان یک معلم فرهنگ میشناسم. او از معدود کسانی بود که حتی وقتی در اوج مسئولیت اجرایی قرار گرفت باز هم نگاهش از کلاس درس و تربیت نسل جوان جدا نشد.
وی افزود: سالهای دانشجویی خودم را به خاطر دارم. آن زمان، کتابهای درسی تازهای وارد مدارس شده بود که رنگ و بوی تازهای داشتند. بعدها فهمیدیم که شهید باهنر یکی از تدوینکنندگان اصلی آن کتابها بوده است. او باور داشت آموزش نباید صرفاً به انتقال اطلاعات محدود شود؛ بلکه باید روح دانشآموز را نیز پرورش دهد. حتی در همان کتابهای درسی ساده، ردپای اندیشههایش دیده میشد «دعوت به اندیشه، اخلاق و هویت ایران ـ اسلامی.»
وقتی از او درباره تأثیر نگاه شهید باهنر بر کارکرد مراکزی مثل مرکز آموزش جهادددانشگاهی پرسیدم، پاسخ داد: امروز مراکز آموزشی
جهاددانشگاهی البرز دقیقاً ادامهدهنده همان نگاه هستند یعنی فقط برای آموزش مهارت یا مدرکدادن نیستند. رسالتشان این است که علم نافع تولید کنند؛ علمی که هم به اقتصاد و صنعت کمک کند، هم فرهنگ جامعه را ارتقا دهد. اگر به شعارهای شهید باهنر دقت کنید، متوجه میشوید که همیشه تأکید داشت که توسعه واقعی بدون فرهنگ ممکن نیست. این همان چیزی است که ما امروز هم باید به نسل جوان منتقل کنیم.
استاد به یکی از کتابهای روی میز اشاره میکند و میگوید: نسل جدید با دنیایی بزرگ شده است که سرعتش با ما قابل مقایسه نیست. اینترنت، شبکههای اجتماعی، هوش مصنوعی و... همه اینها بخشی از زیست روزمره آنهاست. اما چیزی که ثابت مانده، همان دغدغه است «چگونه از علم برای ساختن جامعه استفاده کنیم؟» شهید باهنر اگر امروز بود قطعاً همین پرسش را به زبان دیگری مطرح میکرد. او همیشه میخواست پیوند بین ایمان، علم و اخلاق برقرار شود. این نگاه، هنوز هم زنده است.
وقتی میپرسم آیا الگو گرفتن از شهیدان برای نسل جدید شدنی است کمی روی صندلی جابهجا میشود و بعد با صدایی آرام اما قاطع ادامه میدهد: بله، شدنی است، به شرطی که ما شهدا را بهعنوان انسانهای واقعی معرفی کنیم، نه شخصیتهایی دستنیافتنی. شهید باهنر انسانی بود سادهزیست، اهل مطالعه، اهل گفتوگو. حتی وقتی نخستوزیر شد، خانهاش مثل یک کارمند ساده بود. این صداقت و سادگی میتواند برای جوان امروز الهامبخش باشد. اگر او توانست در اوج مسئولیت هویت معلمیاش را حفظ کند، چرا ما نتوانیم در هر شغلی که هستیم به انسانیت و خدمت وفادار بمانیم؟
احمدی در پایان، گفتوگو را چنین جمعبندی میکند: شهید باهنر به ما یاد داد که آموزش اگر برای انسانسازی نباشد، ناقص است. امروز هم وظیفه ماست که در کنار تدریس، به پرورش روح و اخلاق توجه کنیم. این مرکز آموزشی باید ادامهدهنده همان رسالت باشد. اگر روزی برسد شاگردان ما فقط متخصص باشند، اما دغدغه اخلاق و فرهنگ نداشته باشند آنوقت از میراث شهید باهنر فاصله گرفتهایم.
پلهها را آرام پایین میآیم. صدای قدمهایم در راهروی مرکز میپیچید، از شیشههای بلند راهرو نور به حیاط میریزد. بچهها روی نیمکتها نشستهاند؛ یکی کتابی در دست دارد، دیگری مشغول گفتوگوست و چند نفر هم بیخیال بلند بلند میخندند. حرفهای استاد احمدی در ذهنم تکرار میشود «شهید باهنر معلمی بود که میخواست نسل آینده را نه فقط با علم بلکه با فرهنگ و اخلاق بسازد.»
وقتی به حیاط میرسم نسیمی آرام برگهای کهنه درختان را تکان میدهد. در ذهنم رجایی و باهنر کنار هم تداعی میشوند؛ دو یاری که باور داشتند آینده این سرزمین از مسیر آموزش و فرهنگ ساخته میشود. راهی که از همین کلاسها و حیاطها آغاز میشود و به فردای این سرزمین گره میخورد.
با قدمهایی آرامتر از قبل از در مرکز بیرون میروم. پشت سرم، صدای خنده بچهها و زنگ کلاس دوباره در فضا میپیچید. با خودم فکر میکنم: شهید باهنر شاید سالهاست در قاب عکسها مانده، اما نگاهش هنوز در این راهروها قدم میزند؛ در پرسشهای دانشآموزان در دغدغههای استادان و در امیدی که هر روز در این مرکز جوانه میزند.
انتهای پیام